تبليغاتX
الف.مشوش

 

   این روزها بد جوری مرگ را در همین دور و برها می بینم. پسینگاه دیروز و پریروزم در پُرسه ی دو تن از آشنایانم گذشت، یکی جوان و دیگری پیر. امروز هم که پیامک یکی از دوستان شاعر شیرازی ام، خبر از رحلت آیت الله بهجت داد. من این مرد خدا را به طرز غریبی دوست می داشتم. روحش میهمان سفره ی کرم اهل بیت (ع) باد، در روزهایی که با نام بلند حضرت زهرا (س) پیوند خورده ...

این هم غزلی قدیمی که امشب برای خودم زمزمه اش می کردم، پیشکش به خاک پای نخستین پیشوای خوبی ها :

غریب مانده به روی زمین کلام شما

الا اریکه ی هفت آسمان مقام شما !

امام ظاهر و باطن ! که صبح روز ازل

زده است ملک ابد را خدا به نام شما

ببین که بنده ی دنیا شدیم و بندی خاک

در این مغاک، فراموش شد مرام شما

دمی ز حنجر نهج البلاغه هم نرسید

به گوش خیل کران، نعره ی مدام شما

چه خیزد آخر از این جسم های پوشالی

به جز تلفظ بی روح عین و لام شما ؟

امیر ملک دل و جان ! دمی نگاهم کن

که مرده ، زنده شود با نمی ز جام شما

تمام مردم شهرم خداپرست شوند

گر از حوالی ما بگذرد غلام شما

قسم به وعده ی شیرین « من یَمُت یَرنی »

که ایستاده بمیرم به احترام شما

. . .   

خبر رسید که از راه می رسد موعود

به دست اوست همان تیغ بی نیام شما

...

 یکشنبه 27 اردیبهشت1388  /  محمد مجتبی احمدی  | 


سلام

این هم از سال هشتاد و هشت

که بیست و چند روزش مثل ابرهای دیروز عصر کرمان گذشت.

غزل « ما ، لال » را به پیشنهاد یکی از دوستان اینجا می گذارم و لا غیر !

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

مثل درخت اگرچه زمینی بود، جایی در این مغاک نمی خواهد

این مرد آسمانی خاک آلود ، حتی دو متر خاک نمی خواهد

مانند موج رفت که برگردد ، دریا -دلش- دچار تلاطم شد

طوفان و هر چه داشت به دستش بود، گفت : این سفر که ساک نمی خواهد

خورشید از تمام تنش سر زد ، نالید رعد ، پنجره گریان شد

شب بوی باد بادیه مستش کرد ، با او کویر ، تاک نمی خواهد

بگذار ساده تر بنویسم ، ها . . . شاعر که اصلاْ اهل تعارف نیست

آدم برای گفتن از او حتما  الفاظ هولناک نمی خواهد

او بچه ی محله ی ما بود ، آن گمنام سرشناس تر از باران

هر چند استخوانی از او مانده ، او خانه اش پلاک نمی خواهد

او رفت و عده ای پس از او مردند، خوابی به شکل مرگ ... نه! سنگین تر

او رفت و عده ای پس از او خوردند ، آدم مگر خوراک نمی خواهد ؟

او رفت ؟ نه ! نرفت ، همین جاهاست ، در کوچه ها ، کنار خیایان ها

دستی بکش به شیشه ، تماشا کن، غیر از دو چشم پاک نمی خواهد

او ماند با تمام غزل هایش ، ما را زمان صدا زد و با خود برد

ما  لال ، مثل عقربه ، هی رفتیم ، گفتند : تیک تاک نمی خواهد

او «سال نامه» نیست که «یک هفته» چاپش کنیم یا بفروشیمش

یک «لحظه نامه» است ؛ بخوانیمش ، او حقّ اشتراک نمی خواهد

من خسته ام از این همه «او» گفتن، او «او» نبود و نیست، تو هستی تو

اینکه به یک شهید «تو» می گویم، این قدر شرم و باک نمی خواهد

+++

حضار ! در ادامه به یک تبلیغ ، با گوش هوش ، گوش کنید امشب !

من بچه ی محله ی او بودم ، اینجا کسی کراک نمی خواهد ؟

 سه شنبه 25 فروردین1388  /  محمد مجتبی احمدی  | 


سلام

سال هشتاد و هفت هم دارد به خط پایان می رسد .

به قول زنده یاد سید حسن حسینی :

مقابل آیینه می ایستم

و از بهارهای رفته خجالت می کشم !

. . .

و  راستی برای دوستان ، پیامک فرستادم که :

یک سال ، موش قصه ی ما ریشه را جوید

حالا خدا به خیر کند سال گاو را . . .

هر روزتون عید

عیدتون فرخنده !

یا علی

 جمعه 30 اسفند1387  /  محمد مجتبی احمدی  | 


                خبر در خبرگزاری کتاب ایران

خبر در سایت ساجد

                                          پوستر هفدهمین کنگره ی سراسری شعر دفاع مقدس

 شنبه 24 اسفند1387  /  محمد مجتبی احمدی 


 

یک.

زنده یاد استاد منوچهر احترامی

                               پیر طنازان دریغا که رفت ...

دو.

دولخ در گویش کرمانی همان گرد و خاک و غبار است. حالا این کلمه، عنوان شب شعر طنزی شده که قرار است هر فصل در کرمان برگزار شود. نخستین شب شعر طنز دولخ، پنج شنبه شبی که گذشت در کرمان برگزار شد. شعر شکسته بسته ی زیر را آن شب برای حاضران خواندم. شما هم اگر دل و دماغ و حال و مجالی دارید، بخوانید.

يک نفر روز و شب سخنران بود، حرف پُر قال و قيل خود را زد

يک نفر شد رييس و تا مي‌شد، چانه‌ي قوم و ايل خود را زد

يک نفر خانه در خيابان داشت، يک نفر درد نان و دندان داشت

او ولي متصل به کُر بود و حرف آب قليل خود را زد

گرچه از مردمان عادي بود، اندکي فکرش اقتصادي بود

گفت: دايي! زياده عرضي نيست... برج‌هاي طويل خود را زد

يک نفر «يا علي» مکرر گفت، دائم از عدل و داد حيدر گفت

وقت تقسيم مال بيت‌المال، دادِ سهم عقيل خود را زد!

نصف هر سال، عازم حج بود، مستقیمِ صراط او کج بود

مثل فرعون بر سر لج بود ، حرف موسی و نیل خود را زد

چند سالی عجیب ریشی داشت ، هر کجا رفت قوم و خویشی داشت

انتخابات شد ، عوض شد خط ؛ رفت از ته سبیل خود را زد

پوسترها به روي هر ديوار، پشت هم هي شعار مي‌دادند

رندي از کوچه‌ها گذر مي‌کرد ، خنده‌ي بي دليل خود را زد

گفت: اصلاً به ما چه مربوط است ؟  شايد اينها بهانه‌اي بود و

زندگي زورخانه‌اي بود و هر کسي چرخ و ميل خود را زد

زندگي در مسير جاري بود، کار مردم زمين‌سواري بود

آن يکي کُند ، کود خود را ريخت ، آن يکي تند ، بيل خود را زد

000

مثل فيلي بزرگ بود اين عشق، تا که آمد به خانه‌اي تاريک

هر کسي دست زد به يک جايش ، بعد هم حرف فيل خود را زد

000

ما به هر ساز باز رقصیدیم ، گاه بد ، گاه ناز رقصیدیم

یعنی از هر لحاظ رقصیدیم، آن قدر که جمیله خود را زد!

 یکشنبه 20 بهمن1387  /  محمد مجتبی احمدی  |