تبليغاتX
 . . .
. . .
. . .

محمد مجتبی احمدی

روزهای رفته : 26 سال و . . .
روزهای مانده : . . . ؟
اهل کجا : کرمان . . .
نااهل ناکجا : . . . ؟!
به قول من و حافظ :
شعر می گویم و امید
که این فن شریف
چون هنرهای دگر
موجب حرمان نشود !

خانه | آنچه گذشت | ايميل
نوشته هاي پیش از این
یاد بعضی نفرات
پیوندهای مبارک
. . .

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالبساز آنلاين طراحي شده است.

Powered by
Blogfa.com
Online Template Builder
خارستان
باشد ! نیا ، نبار ، نیاور !

  

          

نام تو می برم ؛ دهنم سبز می شود

تا می نویسم از تو ، قلم  سبز می شود

( از هر زبان که می شنوم نا مکرّر است )

این شعرها شبیه به هم  سبز می شود . . .

با ابر بی رمق ، حرَجی بر کویر نیست

پس جای ردّ پای تو ، غم سبز می شود

حتماً قرار نیست که باران شوی ، بیا !

این باغ با یکی دو سه نم ، سبز می شود

دل می زند به آبیِ دریای چشم هات

هی چشم های خیس بلم  سبز می شود

هر اتّفاق تازه در این باغ ، ممکن است

گُل هم به احترام تو  ،  خم  سبز می شود

گفتی : « بگو به جان من ! » ، آری ، به جان تو !

سوگند می خورم که قسم   سبز می شود

حالا  لبان قرمز خود را  تکان بده !

بختم  – اگر که زرد شوم –  سبز می شود ؟

این بوی آتش است  ،  ببین ؛ یا نمی رسی ،

یا  چوب خشک مزرعه هم  سبز می شود

. . .

گفتم دلت بسوزد  و  لبخند بشکفی . . .

گُل از شکاف سنگ  ،  چه کم  سبز می شود !

باشد !  نیا ، نبار ، نیاور !  ولی بدان

بُغضی میان صحن حرم  سبز می شود

. . .

باد شمال ، بوی تو  را  تا جنوب  بُرد

خرمای نخل خسته ی بم  سبز می شود

       


[ ]
+
نه فقط برای تو . . . / یک

      

           

 گاه گاهی بیا و ترمز کن !

چشم هايت جنوب اهواز است

گونه هايت شمال شيراز است

زيره مي ريزد از لبت ، انگار

لحن كرماني ات در اعجاز است

و نگاهت نجيب و معنادار

و نگاهت عجيب غمّاز است

گفته بودم كه دوستت دارم!

گفتي بودي چه طرز ابراز است؟

«ما»، من و تو ... بگو كه «ها» يا «نه»!

در سؤال و جواب ، ايجاز است

باز هي ساز مي زني كه : برقص!

كار من رقص نيست ، آواز است

روي اين نُت نمي توان رقصيد!

آخر ، اين ساز - جان من! -  جاز است

ناز مفروش ! جيب ها خالي است

وُسع من كي خريدن ناز است؟!

مي روي تا كه مي رسم از راه

صبر داراي حدّ و اندازه است

باز كردي دهان مردم را

به خيالت شبيه دروازه است؟

مرغ من را به تير مي دوزي؟!

نكند مرغ ديگران غاز است؟!

به نظر تند مي روي ، برگرد!

گرچه « جاده دراز و ره باز است »

گاه گاهي بيا و ترمز كن!

جان من ! سمت راستي، گاز است

دست من شهره شد به كوتاهي

بس كه مويت بلند آوازه است

لب كه بستي ، بيا و چشم نبند !

در اين خانه همچنان باز است

دست و دل بازي آنچنان بد نيست !

بد ، خسيسي است ، بد همين آز است

من به بادامي از تو مي سازم

گرچه شايع كنند : مرتاض است

كور خواندي كه: شعر پايان يافت !

جانم ! اين « ته » خودش سرآغاز است

عاشقي ، بخشنامه هم دارد

شعر شاعر ، ادامه هم دارد


[ ]
+
مثل اینکه بهار هم آمد . . .
 

یک )

پیشکش به خاک پای واپسین پیامبر مهربانی ها

            آمین

بشنوم تا صدای باران را

خواندم آن شب دعای باران را

خواندم از روی دست برگی خشک

« شعرهایی برای باران »  را

گفتم  ای ابرهای دور از هم !

کرده این دل هوای باران را

من کویرم ؛ لبی ترک خورده

می زنم بوسه ، پای باران را

. . .

نوری از اوج بی کران تابید

دیدم آنک خدای باران را

ناگهان رعدها  صدا کردند

خاتم الانبیای باران را

آمد آن مرد آسمانی  گفت

با زمین ماجرای باران را

بعد خواندند جمله - با ترتیل -

ابرها ، آیه های باران را

. . .

چند قرن است این کویر « آمین »

گفته هر ربّنای باران را

صبح جمعه است و باز می بیند

ندبه خوان ، های های باران را

 

دو ) 

برای همه ی هم شهری ها و هم استانی ها و هم وطن های باحال و بی حال خودم . . . !

      مثل اینکه بهار هم آمد . . .

بس کن این ساکن ابیورد و رشت و تهران و شوش بودن را !

مثل « نیما » بمیر و ثابت کن  تا ابد اهل یوش بودن را !

هر که و هر کجا که هستی باش ، آی کرمانیا ! مبر از یاد ؛

مرد این خاک گرم ماندن را ، اهل این آب جوش بودن را

دور از جان تو ! ولی در قبر ، تا بخوابیم وقت بسیار است

پس چه بهتر که تا نفس داریم رو کنیم آن به هوش بودن را

مثل اینکه بهار هم آمد ، چند روزی بیا و تمرین کن ؛

صبح ، پر جست و خیز بودن را ، عصر ، پر جنب و جوش بودن را

جان من ! سنگ پاست این ، رو نیست ! دیگر این شهر ، شهر خواجو نیست !

گاه گاهی بیا زبان وا کن ! بس کن این گونه گوش بودن را !

هی همین جا که بوده ام ماندم ، هی همین جا که بوده ای ماندی

شاید از یاد برده اند اینجا ، رودها پر خروش بودن را . . .

کوچه خاکی است ، آب و جارو کو ؟ سبزی و نان و دوغ و کوکو  کو ؟

سادگی را دوباره گم کردیم ؛ ساده خور ، ساده نوش بودن را

پس برایت نمی نویسم از ؛ عشق ، ایمان ، وفا ، صداقت . . . نه !

از دو رنگی ، زرنگی ، از . . . آری ! می نویسم چموش بودن را

می نویسم که حالمان این است ، می نویسم بلد شدیم آخر ؛

رسم دنیا خریدن و خوردن ، شیوه ی دین فروش بودن را

آه از دست شور و احساسات ! شعر شیرین مان سیاسی شد !

از چپ و راست می رسد فریاد : یاد داری خموش بودن را ؟

یاد دارم . . . مگر کبوترها با قفس نیز خو نمی گیرند ؟

یاد دارم . . . مگر بَرد از یاد ، باد ، خانه به دوش بودن را ؟!

. . .

رفت آن « سال خوک » ، شاعر جان ! خوب تمرین کن از همین الان؛

- گرچه در خاک کشور گربه - شاعر « سال موش » بودن را !

 

سه )

نگو شاعر نمی داند که آمد !

بگو خوب است این یا بد که آمد !

بهار آمد ، نگارم نیست با او

نگارم کو ؟ بهار آمد که آمد . . .

 

                                   


[ ]
+
باشي . . .

 

بنشين كه  بر  به  سرو  برومند  مي خورد

باشي  دل سفالي من ،  بند مي خورد

بي چشمهات  آن همه شب اشك و . . . چشمهام

امروز از لبان تو لبخند مي خورد

هي اخم مي كني تو  و  هي حرف مي زني

هي چاي مي خورد دل  و  هي قند مي خورد

اين گونه ، لب كه وا كني . . . اين گونه ، گونه هات . . .

بي شك ،  انار و خرما  پيوند مي خورد

من فكر مي كنم كه به رغم مفسّران

قرآن به ماهِ روي تو سوگند مي خورد

. . .

از عاشق تو پرت و پلا هم بعید نیست

با نام عشق ، هرچه بگويند مي خورد !

. . .

راننده ، گيج مزّه ي چُرتي كه پاره شد . . .

آژیر ، بوق ، همهمه . . .

                                -  « دربند » مي خورد ؟


[ ]
+
فراخوان خون

 

( برای روز آخر محرّم که ماه همیشه هاست . . . )

 

موضوع عشق را

آن موی خونی ات

فراخوان شب شعری است

تا ابد . . .

بگو فصاحت كدامين قلم

مضمون غریب جدايي سرت را

با ردیف نیزه سروده است

چنان رسا ،

و چار پاره ي حزن آلود تنت را

در بحر خون و غبار

چنین بليغ

. . .

شاعر عارفانه هاي جاودان !

گفتي : بگو !

و دوبيتي شيواي زينب

نوشته شد در خون نامه ي نغزت

با واژه واژه « عون » و « محمّد »

كه تو ایجاز  خدايي و امروز

هفتاد و دو قطعه - قطعه ي ناب -

تقديمت شد

و دست های بسته ، همين امشب

منظومه ي غربتت را

به اطناب

خواهند نوشت

و فردا - فردای بي تو -

زینب است و غزلی ناتمام . . . 

راستی ،

بین تو و عشق

چه مراعات نظيري است ! 

 

و آن قافله ی شاعرانه . . . 

اگر خدا بخواهد ، کاروان شاعران عاشورایی –با چهل شاعر پیر و جوان - دوشنبه شب از شیراز راهی کربلا خواهد شد و اگر عمر و نفس ، یاری کند این بنده ی کمترین نیز یکشنبه به شیراز سفر خواهد کرد و به آن قافله ی شاعرانه خواهد پیوست .

این کاروان ، یک هفته در عراق برنامه خواهد داشت و در بازگشت به شیراز ، اول و دوم اسفند ماه ، شب شعر عاشورا را برپا خواهد کرد .

اگر توفیق ، رفیق باشد سلام رسان و دعاگوی همه ی دوستان خواهم بود .

 بحل کنید . . .

من که باشم که بر آن خاطر عاطر گذرم ؟

لطف ها می کنی ای خاک درت ، تاج سرم . . .


[ ]
+
احساس می کنی که زمین ، آسمان شده است

 

  سه بند از یک ترکیب بند عاشورایی :  

 

آن باد داغدیده دوباره وزان شده است

این خاک زخم خورده ، پریشان از آن شده است

آتش به عمر معرکه گیران ماتمت !

انگار باز مرثیه ی آب ، نان شده است

نامت چه کرده - مولا ! - با بغض واژه ها ؟

کاین گونه خون ز دیده ی شعرم روان شده است . . .

مبدا : مدینه

مقصد : کوفه

مگر دلی

نامه نوشته ، با دل تو همزبان شده است ؟

از : کوفیان

به : پور رسول خدا ؛ حسین

- مولا بیا !

نه ! کوفه مگر مهربان شده است ؟!

مولا میا ! به غربت آیینه ها قسم !

آه از غمی که شادی آهنگران شده است !

حرکت . . . ادامه . . . کرب و بلا . . . چند آه بعد

احساس می کنی که زمین ، آسمان شده است

ای نقطه ! حرف ! واژه ! قلم ! دل ! . . . وضو بگیر !

روز دهم . . .

- غریب اماما ! اذان شده است

قد قامتت بلند که : اینک نماز ظهر !

جمعی نگاهدار تو ای راز سر به مهر !

 

                   ***

آنک قیام خون خدا میر ماست این

- الله اکبر !

آری ، تکبیر ماست این

چشمان او تلاوت آیات مکی اند

- الحمدُ . . .

شکر ! - کرب و بلا ! - میر ماست این

اکبر . . . رکوع . . . هان ! به کماندارها بگو ؛

ای داغ بر جبین شما ! تیر ماست این

بوی قیام می دهد این سجده ، گوش کن . . .

- سبحان ربّی . . .

اشک نه ! شمشیر ماست این

برخیز اگرچه تشنه . . .

- بحول ِ . . .

خدای من !

دریا شده فرات ؟ . . .

نه ! تصویر ماست این

عباس را ببین چه قنوتی گرفته است . . . !

شمشیرشان کجاست ؟ علمگیر ماست این

تیر سه شعبه نیست که از خیمه می رسد

شور دعای کودک بی شیر ماست این

ای نعل های نو ! همه تن در تشهّدیم

سر . . .

- السلامُ . . .

نیزه ! . . .

تقدیر ماست این

بعد از نماز ظهر تو ، « تعقیب » دیدنی است

هنگام عصر ، بوی خوش سیب دیدنی است

 

                        ***

روشن ترین دمی که خدا آفرید بود

روزی که شب دوباره شبیهش ندید بود

لب تشنه بود قبله ؛ عدو ، دائم الوضو

جز این از آن شقاوت کوفی بعید بود . . .

بعد از نماز ظهر وَ پیش از امام عصر

جانی که میهمان خدا شد « سعید »  بود (۱)

جسمی پر از نشانه ی ایمان و کفر داشت