تبليغاتX
الف.مشوش

 

  سه بند از یک ترکیب بند عاشورایی :  

 

آن باد داغدیده دوباره وزان شده است

این خاک زخم خورده ، پریشان از آن شده است

آتش به عمر معرکه گیران ماتمت !

انگار باز مرثیه ی آب ، نان شده است

نامت چه کرده - مولا ! - با بغض واژه ها ؟

کاین گونه خون ز دیده ی شعرم روان شده است . . .

مبدا : مدینه

مقصد : کوفه

مگر دلی

نامه نوشته ، با دل تو همزبان شده است ؟

از : کوفیان

به : پور رسول خدا ؛ حسین

- مولا بیا !

نه ! کوفه مگر مهربان شده است ؟!

مولا میا ! به غربت آیینه ها قسم !

آه از غمی که شادی آهنگران شده است !

حرکت . . . ادامه . . . کرب و بلا . . . چند آه بعد

احساس می کنی که زمین ، آسمان شده است

ای نقطه ! حرف ! واژه ! قلم ! دل ! . . . وضو بگیر !

روز دهم . . .

- غریب اماما ! اذان شده است

قد قامتت بلند که : اینک نماز ظهر !

جمعی نگاهدار تو ای راز سر به مهر !

 

                   ***

آنک قیام خون خدا میر ماست این

- الله اکبر !

آری ، تکبیر ماست این

چشمان او تلاوت آیات مکی اند

- الحمدُ . . .

شکر ! - کرب و بلا ! - میر ماست این

اکبر . . . رکوع . . . هان ! به کماندارها بگو ؛

ای داغ بر جبین شما ! تیر ماست این

بوی قیام می دهد این سجده ، گوش کن . . .

- سبحان ربّی . . .

اشک نه ! شمشیر ماست این

برخیز اگرچه تشنه . . .

- بحول ِ . . .

خدای من !

دریا شده فرات ؟ . . .

نه ! تصویر ماست این

عباس را ببین چه قنوتی گرفته است . . . !

شمشیرشان کجاست ؟ علمگیر ماست این

تیر سه شعبه نیست که از خیمه می رسد

شور دعای کودک بی شیر ماست این

ای نعل های نو ! همه تن در تشهّدیم

سر . . .

- السلامُ . . .

نیزه ! . . .

تقدیر ماست این

بعد از نماز ظهر تو ، « تعقیب » دیدنی است

هنگام عصر ، بوی خوش سیب دیدنی است

 

                        ***

روشن ترین دمی که خدا آفرید بود

روزی که شب دوباره شبیهش ندید بود

لب تشنه بود قبله ؛ عدو ، دائم الوضو

جز این از آن شقاوت کوفی بعید بود . . .

بعد از نماز ظهر وَ پیش از امام عصر

جانی که میهمان خدا شد « سعید »  بود (۱)

جسمی پر از نشانه ی ایمان و کفر داشت

رویش اگرچه سرخ ، در آن دم سپید بود

بر دل - دلیر - آن که از این دست ، پا گذاشت

بر تن - فروتن - آن که چنین خط کشید بود

« عمْرو بن قرظه » نیز در آشوب اشقیا (۲)

با عشق ایستاد . . . که او هم سعید بود

سر تا به پا سپر . . . پسر نور در نماز . . .

آن رکعتین کوته ، رازی رشید بود

دلدار در تشهد و دل در شهادتین . . .

این واپسین ترنّم چندین شهید بود

راوی به کوری همه ی تیرها نوشت :

چشم امام ، بدرقه شان کرد تا بهشت

. . .

 

۱ - سعید بن عبدالله حنفی (شهید نماز ظهر عاشورا)

۲ - عمروبن قرظه انصاری (ـشهید نماز ظهر عاشورا)

 چهارشنبه 26 دی1386  /  محمد مجتبی احمدی  | 


          تقدیم به « ابن محمود »  و  چارپاره ی تلخ  تیترها 

  غزلی تازه :  

  یک مرد ، نیمه های چهل شب خلاف کرد

  یک زن ، چهار روز تمام اعتراف کرد

  گفتند در پی خبر سیل ، چُرت شهر

  پلکی زد و مذاکرهای  با  گواف کرد

  گاهی به  نقد « تند روی »  تا زند قلم

  آن تیغ کُند ، رایزنی با غلاف کرد

  در یک  نشست ، « راه » به  چالش کشیده شد

  لَنگی در ابتدای سخن ، سینه صاف کرد

  پنجاهمین همایش « نان » بود و . . .  باز  وی

  تبیین فرق آب قلیل و مضاف کرد

  فردی گدا  - به موسم حج -  گشت گرد شهر . . .

  ایشان کنار زوجه ی چارم ، طواف کرد

   جستار   روی   راه برون رفت   بود و او

  تحلیل و بررسی ش  به زیر لحاف کرد

  . . .

  ای تیترهای تیره ی هر روزنامه ها !

  باید که واژه های زلال اکتشاف کرد . . .

  . . .

  ناگه خبر رسید  خدا  بعد « عین » و « شین »

  روزی نشست گوشه ای و فکر « قاف » کرد

  ابری شد آسمانم و قیصر دوید و گفت :

  « باران گرفت نیزه و قصد مصاف کرد »

  آمد به وجد ، این که منم  - حسّ بی حواس -

  از عشق می نوشت اگر باز  گاف داد . . . ! 

 

  و یک برف نوشته :  

  دلم گرم تو بود و برف

  برایم

  حرف در آورد

  سرخی گونه هایم را

  نفهمید این سفید یکریز ،

  مهربان !

  آتش دستان تو را نیز . . .

  

 دوشنبه 17 دی1386  /  محمد مجتبی احمدی  | 


این شعر را برای « امسال » گفته بودم  وقتی که « نو » بود !

گفتم بد نیست اینجا بنویسمش پیش از آنکه - مثل « سال سگ » که تمام شد -  « سال خوک » هم تمام شود . . . همین !

 

می کنی دلنواز نت ها را ، صاحب ساز کوک اگر باشی

نخ به نخ دلپذیر می ریسی ، دست در دست دوک اگر باشی

پا به پا بخت با تو می آید ، شهر گو از گرسنه ها پر باش

از چپ و راست دانه برچینی ، بی زبان ، جمله نوک اگر باشی

در تف آفتاب می سوزند کوخ ها بی صدا ، غریبانه

در بر سایه کاخ می سازی ، آشنا با ملوک اگر باشی

گاه گاهی دگر نمی بینی  چاره ای جز « ابو عطا » خواندن

غرق این آب های سر بالا ، همره جمع غوک اگر باشی

گفته بودی که طنز بنویسم ، واژه هایم ولی نفهمیدند

گه به بیراهه نیز باید رفت ، اهل سیر و سلوک اگر باشی

سنگ باران طعن و تهمت هاست ، باز آیینه ایم و طنز این است

با تواند این سبکسران ، آری ! چوب ، آجر ، بلوک اگر باشی

در جهان ، چیزی اتفاقی نیست ، شانس ها هم به دست بعضی هاست

« دالتون ها » برادران تواند ، گاه حتی تو  « لوک » اگر باشی

سال سگ هم تمام شد اما ، ما ندیدیم از وفا رنگی

رنگ امسال را چه می بینی ؟ شاعر سال خوک اگر باشی . . .  

 

 دوشنبه 10 دی1386  /  محمد مجتبی احمدی  |