بنشين كه بر به سرو برومند مي خورد
با تو دل سفالي من ، بند مي خورد
بي چشمهات آن همه شب اشك و . . . چشمهام
امروز از لبان تو لبخند مي خورد
هي اخم مي كني تو و هي حرف مي زني
هي چاي مي خورد دل و هي قند مي خورد
اين گونه ، لب كه وا كني . . . اين گونه ، گونه هات . . .
بي شك ، انار و خرما پيوند مي خورد
من فكر مي كنم كه به رغم مفسّران
قرآن به ماهِ روي تو سوگند مي خورد
. . .
از عاشق تو پرت و پلا هم بعید نیست
با نام عشق ، هرچه بگويند مي خورد !
. . .
راننده ، گيج مزّه ي چُرتي كه پاره شد . . .
آژیر ، بوق ، همهمه . . .
- « دربند » مي خورد ؟
دوشنبه 20 اسفند1386  / محمد مجتبی احمدی
|

