تبليغاتX
الف.مشوش

 

یک )

پیشکش به خاک پای واپسین پیامبر مهربانی ها

            آمین

بشنوم تا صدای باران را

خواندم آن شب دعای باران را

خواندم از روی دست برگی خشک

« شعرهایی برای باران »  را

گفتم  ای ابرهای دور از هم !

کرده این دل هوای باران را

من کویرم ؛ لبی ترک خورده

می زنم بوسه ، پای باران را

. . .

نوری از اوج بی کران تابید

دیدم آنک خدای باران را

ناگهان رعدها  صدا کردند

خاتم الانبیای باران را

آمد آن مرد آسمانی  گفت

با زمین ماجرای باران را

بعد خواندند جمله - با ترتیل -

ابرها ، آیه های باران را

. . .

چند قرن است این کویر « آمین »

گفته هر ربّنای باران را

صبح جمعه است و باز می بیند

ندبه خوان ، های های باران را

 

دو ) 

برای همه ی هم شهری ها و هم استانی ها و هم وطن های باحال و بی حال خودم . . . !

      مثل اینکه بهار هم آمد . . .

بس کن این ساکن ابیورد و رشت و تهران و شوش بودن را !

مثل « نیما » بمیر و ثابت کن  تا ابد اهل یوش بودن را !

هر که و هر کجا که هستی باش ، آی کرمانیا ! مبر از یاد ؛

مرد این خاک گرم ماندن را ، اهل این آب جوش بودن را

دور از جان تو ! ولی در قبر ، تا بخوابیم وقت بسیار است

پس چه بهتر که تا نفس داریم رو کنیم آن به هوش بودن را

مثل اینکه بهار هم آمد ، چند روزی بیا و تمرین کن ؛

صبح ، پر جست و خیز بودن را ، عصر ، پر جنب و جوش بودن را

جان من ! سنگ پاست این ، رو نیست ! دیگر این شهر ، شهر خواجو نیست !

گاه گاهی بیا زبان وا کن ! بس کن این گونه گوش بودن را !

هی همین جا که بوده ام ماندم ، هی همین جا که بوده ای ماندی

شاید از یاد برده اند اینجا ، رودها پر خروش بودن را . . .

کوچه خاکی است ، آب و جارو کو ؟ سبزی و نان و دوغ و کوکو  کو ؟

سادگی را دوباره گم کردیم ؛ ساده خور ، ساده نوش بودن را

پس برایت نمی نویسم از ؛ عشق ، ایمان ، وفا ، صداقت . . . نه !

از دو رنگی ، زرنگی ، از . . . آری ! می نویسم چموش بودن را

می نویسم که حالمان این است ، می نویسم بلد شدیم آخر ؛

رسم دنیا خریدن و خوردن ، شیوه ی دین فروش بودن را

آه از دست شور و احساسات ! شعر شیرین مان سیاسی شد !

از چپ و راست می رسد فریاد : یاد داری خموش بودن را ؟

یاد دارم . . . مگر کبوترها با قفس نیز خو نمی گیرند ؟

یاد دارم . . . مگر بَرد از یاد ، باد ، خانه به دوش بودن را ؟!

. . .

رفت آن « سال خوک » ، شاعر جان ! خوب تمرین کن از همین الان؛

- گرچه در خاک کشور گربه - شاعر « سال موش » بودن را !

 

سه )

نگو شاعر نمی داند که آمد !

بگو خوب است این یا بد که آمد !

بهار آمد ، نگارم نیست با او

نگارم کو ؟ بهار آمد که آمد . . .

 سه شنبه 6 فروردین1387  /  محمد مجتبی احمدی  |