تبليغاتX
الف.مشوش

           

گاه گاهی بیا و ترمز کن !

چشم هايت جنوب اهواز است

گونه هايت شمال شيراز است

زيره مي ريزد از لبت ، انگار

لحن كرماني ات در اعجاز است

و نگاهت نجيب و معنادار

و نگاهت عجيب غمّاز است

گفته بودم كه دوستت دارم!

گفتي بودي چه طرز ابراز است؟

«ما»، من و تو ... بگو كه «ها» يا «نه»!

در سؤال و جواب ، ايجاز است

باز هي ساز مي زني كه : برقص!

كار من رقص نيست ، آواز است

روي اين نُت نمي توان رقصيد!

آخر ، اين ساز - جان من! -  جاز است

ناز مفروش ! جيب ها خالي است

وُسع من كي خريدن ناز است؟!

مي روي تا كه مي رسم از راه

صبر داراي حدّ و اندازه است

باز كردي دهان مردم را

به خيالت شبيه دروازه است؟

مرغ من را به تير مي دوزي؟!

نكند مرغ ديگران غاز است؟!

به نظر تند مي روي ، برگرد!

گرچه « جاده دراز و ره باز است »

گاه گاهي بيا و ترمز كن!

جان من ! سمت راستي، گاز است

دست من شهره شد به كوتاهي

بس كه مويت بلند آوازه است

لب كه بستي ، بيا و چشم نبند !

در اين خانه همچنان باز است

دست و دل بازي آنچنان بد نيست !

بد ، خسيسي است ، بد همين آز است

من به بادامي از تو مي سازم

گرچه شايع كنند : مرتاض است

كور خواندي كه: شعر پايان يافت !

جانم ! اين « ته » خودش سرآغاز است

عاشقي ، بخشنامه هم دارد

شعر شاعر ، ادامه هم دارد

 یکشنبه 1 اردیبهشت1387  /  محمد مجتبی احمدی  |