گاه گاهی بیا و ترمز کن !
چشم هايت جنوب اهواز است
گونه هايت شمال شيراز است
زيره مي ريزد از لبت ، انگار
لحن كرماني ات در اعجاز است
و نگاهت نجيب و معنادار
و نگاهت عجيب غمّاز است
گفته بودم كه دوستت دارم!
گفتي بودي چه طرز ابراز است؟
«ما»، من و تو ... بگو كه «ها» يا «نه»!
در سؤال و جواب ، ايجاز است
باز هي ساز مي زني كه : برقص!
كار من رقص نيست ، آواز است
روي اين نُت نمي توان رقصيد!
آخر ، اين ساز - جان من! - جاز است
ناز مفروش ! جيب ها خالي است
وُسع من كي خريدن ناز است؟!
مي روي تا كه مي رسم از راه
صبر داراي حدّ و اندازه است
باز كردي دهان مردم را
به خيالت شبيه دروازه است؟
مرغ من را به تير مي دوزي؟!
نكند مرغ ديگران غاز است؟!
به نظر تند مي روي ، برگرد!
گرچه « جاده دراز و ره باز است »
گاه گاهي بيا و ترمز كن!
جان من ! سمت راستي، گاز است
دست من شهره شد به كوتاهي
بس كه مويت بلند آوازه است
لب كه بستي ، بيا و چشم نبند !
در اين خانه همچنان باز است
دست و دل بازي آنچنان بد نيست !
بد ، خسيسي است ، بد همين آز است
من به بادامي از تو مي سازم
گرچه شايع كنند : مرتاض است
كور خواندي كه: شعر پايان يافت !
جانم ! اين « ته » خودش سرآغاز است
عاشقي ، بخشنامه هم دارد
شعر شاعر ، ادامه هم دارد

