نام تو می برم ؛ دهنم سبز می شود
تا می نویسم از تو ، قلم سبز می شود
( از هر زبان که می شنوم نا مکرّر است )
این شعرها شبیه به هم سبز می شود . . .
با ابر بی رمق ، حرَجی بر کویر نیست
پس جای ردّ پای تو ، غم سبز می شود
حتماً قرار نیست که باران شوی ، بیا !
این باغ با یکی دو سه نم ، سبز می شود
دل می زند به آبیِ دریای چشم هات
هی چشم های خیس بلم سبز می شود
هر اتّفاق تازه در این باغ ، ممکن است
گُل هم به احترام تو ، خم سبز می شود
گفتی : « بگو به جان من ! » ، آری ، به جان تو !
سوگند می خورم که قسم سبز می شود
حالا لبان قرمز خود را تکان بده !
بختم – اگر که زرد شوم – سبز می شود ؟
این بوی آتش است ، ببین ؛ یا نمی رسی ،
یا چوب خشک مزرعه هم سبز می شود
. . .
گفتم دلت بسوزد و لبخند بشکفی . . .
گُل از شکاف سنگ ، چه کم سبز می شود !
باشد ! نیا ، نبار ، نیاور ! ولی بدان
بُغضی میان صحن حرم سبز می شود
. . .
باد شمال ، بوی تو را تا جنوب بُرد
خرمای نخل خسته ی بم سبز می شود
