تبليغاتX
الف.مشوش

                                     پیشکش به مجتبی احمدی که امروز ، روز تولد اوست

 

بگذار که با عزات خوش باشد ! او بی تو که عید را نمی فهمد

یا رمز سیاه پوشی اش این است ، یا رنگ سفید را نمی فهمد

یک درد اگرچه تازه ؛ تکراری ، یک مرد میان چار دیواری

در بوده ولی نبوده انگاری ، قفل است ؛ کلید را نمی فهمد

ای بی خبر از دلی که لرزیده ! چشمی که تو را چکیده مدت ها ،

ای باد که هی وزیده مدت ها ؛ انگار که بید را نمی فهمد . . .

آن روز که آن نگاه را دیده ، ( پایان شب سیاه ) را دیده

امشب هر چند ماه را دیده ، معنای امید را نمی فهمد

بالای سرت گرفت تا رفتی ، پشت سر تو به خاک ها پاشید

حالا از آب و کوچه بیزار است ، قرآن مجید را نمی فهمد

از آتش ، بادِ بد خبر آورد ؛ ای داد ! چقدر این خبر، داغ است !

ای یاد تو نیمروز تابستان ! او برف شدید را نمی فهمد !

. . .

حالا در این هوای بی باران ، اینجا شعری نوشته ، می خوانی ؟

نه . . . سنگ سیاه قبر تو هرگز ، این شعر سپید را نمی فهمد :

دست هاش

مهربان بود

باران بود

حتی حالا که نیست . . .

اما حالا که نیست . . .

 پنجشنبه 31 مرداد1387  /  محمد مجتبی احمدی  |