بگذار که با عزات خوش باشد ! او بی تو که عید را نمی فهمد
یا رمز سیاه پوشی اش این است ، یا رنگ سفید را نمی فهمد
یک درد اگرچه تازه ؛ تکراری ، یک مرد میان چار دیواری
در بوده ولی نبوده انگاری ، قفل است ؛ کلید را نمی فهمد
ای بی خبر از دلی که لرزیده ! چشمی که تو را چکیده مدت ها ،
ای باد که هی وزیده مدت ها ؛ انگار که بید را نمی فهمد . . .
آن روز که آن نگاه را دیده ، ( پایان شب سیاه ) را دیده
امشب هر چند ماه را دیده ، معنای امید را نمی فهمد
بالای سرت گرفت تا رفتی ، پشت سر تو به خاک ها پاشید
حالا از آب و کوچه بیزار است ، قرآن مجید را نمی فهمد
از آتش ، بادِ بد خبر آورد ؛ ای داد ! چقدر این خبر، داغ است !
ای یاد تو نیمروز تابستان ! او برف شدید را نمی فهمد !
. . .
حالا در این هوای بی باران ، اینجا شعری نوشته ، می خوانی ؟
نه . . . سنگ سیاه قبر تو هرگز ، این شعر سپید را نمی فهمد :
دست هاش
مهربان بود
باران بود
حتی حالا که نیست . . .
اما حالا که نیست . . .

