تبليغاتX
الف.مشوش

 

یک.

زنده یاد استاد منوچهر احترامی

                               پیر طنازان دریغا که رفت ...

دو.

دولخ در گویش کرمانی همان گرد و خاک و غبار است. حالا این کلمه، عنوان شب شعر طنزی شده که قرار است هر فصل در کرمان برگزار شود. نخستین شب شعر طنز دولخ، پنج شنبه شبی که گذشت در کرمان برگزار شد. شعر شکسته بسته ی زیر را آن شب برای حاضران خواندم. شما هم اگر دل و دماغ و حال و مجالی دارید، بخوانید.

يک نفر روز و شب سخنران بود، حرف پُر قال و قيل خود را زد

يک نفر شد رييس و تا مي‌شد، چانه‌ي قوم و ايل خود را زد

يک نفر خانه در خيابان داشت، يک نفر درد نان و دندان داشت

او ولي متصل به کُر بود و حرف آب قليل خود را زد

گرچه از مردمان عادي بود، اندکي فکرش اقتصادي بود

گفت: دايي! زياده عرضي نيست... برج‌هاي طويل خود را زد

يک نفر «يا علي» مکرر گفت، دائم از عدل و داد حيدر گفت

وقت تقسيم مال بيت‌المال، دادِ سهم عقيل خود را زد!

نصف هر سال، عازم حج بود، مستقیمِ صراط او کج بود

مثل فرعون بر سر لج بود ، حرف موسی و نیل خود را زد

چند سالی عجیب ریشی داشت ، هر کجا رفت قوم و خویشی داشت

انتخابات شد ، عوض شد خط ؛ رفت از ته سبیل خود را زد

پوسترها به روي هر ديوار، پشت هم هي شعار مي‌دادند

رندي از کوچه‌ها گذر مي‌کرد ، خنده‌ي بي دليل خود را زد

گفت: اصلاً به ما چه مربوط است ؟  شايد اينها بهانه‌اي بود و

زندگي زورخانه‌اي بود و هر کسي چرخ و ميل خود را زد

زندگي در مسير جاري بود، کار مردم زمين‌سواري بود

آن يکي کُند ، کود خود را ريخت ، آن يکي تند ، بيل خود را زد

000

مثل فيلي بزرگ بود اين عشق، تا که آمد به خانه‌اي تاريک

هر کسي دست زد به يک جايش ، بعد هم حرف فيل خود را زد

000

ما به هر ساز باز رقصیدیم ، گاه بد ، گاه ناز رقصیدیم

یعنی از هر لحاظ رقصیدیم، آن قدر که جمیله خود را زد!

 یکشنبه 20 بهمن1387  /  محمد مجتبی احمدی  |