این روزها بد جوری مرگ را در همین دور و برها می بینم. پسینگاه دیروز و پریروزم در پُرسه ی دو تن از آشنایانم گذشت، یکی جوان و دیگری پیر. امروز هم که پیامک یکی از دوستان شاعر شیرازی ام، خبر از رحلت آیت الله بهجت داد. من این مرد خدا را به طرز غریبی دوست می داشتم. روحش میهمان سفره ی کرم اهل بیت (ع) باد، در روزهایی که با نام بلند حضرت زهرا (س) پیوند خورده ...
این هم غزلی قدیمی که امشب برای خودم زمزمه اش می کردم، پیشکش به خاک پای نخستین پیشوای خوبی ها :
غریب مانده به روی زمین کلام شما
الا اریکه ی هفت آسمان مقام شما !
امام ظاهر و باطن ! که صبح روز ازل
زده است ملک ابد را خدا به نام شما
ببین که بنده ی دنیا شدیم و بندی خاک
در این مغاک، فراموش شد مرام شما
دمی ز حنجر نهج البلاغه هم نرسید
به گوش خیل کران، نعره ی مدام شما
چه خیزد آخر از این جسم های پوشالی
به جز تلفظ بی روح عین و لام شما ؟
امیر ملک دل و جان ! دمی نگاهم کن
که مرده ، زنده شود با نمی ز جام شما
تمام مردم شهرم خداپرست شوند
گر از حوالی ما بگذرد غلام شما
قسم به وعده ی شیرین « من یَمُت یَرنی »
که ایستاده بمیرم به احترام شما
. . .
خبر رسید که از راه می رسد موعود
به دست اوست همان تیغ بی نیام شما

