این هم از سال هشتاد و هشت
که بیست و چند روزش مثل ابرهای دیروز عصر کرمان گذشت.
غزل « ما ، لال » را به پیشنهاد یکی از دوستان اینجا می گذارم و لا غیر !
۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰
مثل درخت اگرچه زمینی بود، جایی در این مغاک نمی خواهد
این مرد آسمانی خاک آلود ، حتی دو متر خاک نمی خواهد
مانند موج رفت که برگردد ، دریا -دلش- دچار تلاطم شد
طوفان و هر چه داشت به دستش بود، گفت : این سفر که ساک نمی خواهد
خورشید از تمام تنش سر زد ، نالید رعد ، پنجره گریان شد
شب بوی باد بادیه مستش کرد ، با او کویر ، تاک نمی خواهد
بگذار ساده تر بنویسم ، ها . . . شاعر که اصلاْ اهل تعارف نیست
آدم برای گفتن از او حتما الفاظ هولناک نمی خواهد
او بچه ی محله ی ما بود ، آن گمنام سرشناس تر از باران
هر چند استخوانی از او مانده ، او خانه اش پلاک نمی خواهد
او رفت و عده ای پس از او مردند، خوابی به شکل مرگ ... نه! سنگین تر
او رفت و عده ای پس از او خوردند ، آدم مگر خوراک نمی خواهد ؟
او رفت ؟ نه ! نرفت ، همین جاهاست ، در کوچه ها ، کنار خیایان ها
دستی بکش به شیشه ، تماشا کن، غیر از دو چشم پاک نمی خواهد
او ماند با تمام غزل هایش ، ما را زمان صدا زد و با خود برد
ما لال ، مثل عقربه ، هی رفتیم ، گفتند : تیک تاک نمی خواهد
او «سال نامه» نیست که «یک هفته» چاپش کنیم یا بفروشیمش
یک «لحظه نامه» است ؛ بخوانیمش ، او حقّ اشتراک نمی خواهد
من خسته ام از این همه «او» گفتن، او «او» نبود و نیست، تو هستی تو
اینکه به یک شهید «تو» می گویم، این قدر شرم و باک نمی خواهد
+++
حضار ! در ادامه به یک تبلیغ ، با گوش هوش ، گوش کنید امشب !
من بچه ی محله ی او بودم ، اینجا کسی کراک نمی خواهد ؟

