تبليغاتX
الف.مشوش

سلام

این هم از سال هشتاد و هشت

که بیست و چند روزش مثل ابرهای دیروز عصر کرمان گذشت.

غزل « ما ، لال » را به پیشنهاد یکی از دوستان اینجا می گذارم و لا غیر !

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

مثل درخت اگرچه زمینی بود، جایی در این مغاک نمی خواهد

این مرد آسمانی خاک آلود ، حتی دو متر خاک نمی خواهد

مانند موج رفت که برگردد ، دریا -دلش- دچار تلاطم شد

طوفان و هر چه داشت به دستش بود، گفت : این سفر که ساک نمی خواهد

خورشید از تمام تنش سر زد ، نالید رعد ، پنجره گریان شد

شب بوی باد بادیه مستش کرد ، با او کویر ، تاک نمی خواهد

بگذار ساده تر بنویسم ، ها . . . شاعر که اصلاْ اهل تعارف نیست

آدم برای گفتن از او حتما  الفاظ هولناک نمی خواهد

او بچه ی محله ی ما بود ، آن گمنام سرشناس تر از باران

هر چند استخوانی از او مانده ، او خانه اش پلاک نمی خواهد

او رفت و عده ای پس از او مردند، خوابی به شکل مرگ ... نه! سنگین تر

او رفت و عده ای پس از او خوردند ، آدم مگر خوراک نمی خواهد ؟

او رفت ؟ نه ! نرفت ، همین جاهاست ، در کوچه ها ، کنار خیایان ها

دستی بکش به شیشه ، تماشا کن، غیر از دو چشم پاک نمی خواهد

او ماند با تمام غزل هایش ، ما را زمان صدا زد و با خود برد

ما  لال ، مثل عقربه ، هی رفتیم ، گفتند : تیک تاک نمی خواهد

او «سال نامه» نیست که «یک هفته» چاپش کنیم یا بفروشیمش

یک «لحظه نامه» است ؛ بخوانیمش ، او حقّ اشتراک نمی خواهد

من خسته ام از این همه «او» گفتن، او «او» نبود و نیست، تو هستی تو

اینکه به یک شهید «تو» می گویم، این قدر شرم و باک نمی خواهد

+++

حضار ! در ادامه به یک تبلیغ ، با گوش هوش ، گوش کنید امشب !

من بچه ی محله ی او بودم ، اینجا کسی کراک نمی خواهد ؟

 سه شنبه 25 فروردین1388  /  محمد مجتبی احمدی  |